خواب
می اندیشم که شاید
خواب بوده ام
خواب دیده ام . . .
مرگ
همين سه ساعت آخر
همين سه ساعت منگ
نه اشتباه نکردم
همين حوالی صبح
ميان پچ پچ افکار مبهم سر درد
که ناگزير
اين تباهی منهوس
به جان لخت اقاقي٬ به جان رويا تاخت
همين حدود تکامل
که باورم شده بود
تمام« آيه تاريک هستی » خود را
به « خاک تلخ پذيرنده » وعده دادم و بس
همين سه ساعت آخر
همين اواخر گيج
دوباره خواب تو را ديدم و
انگار
نسيم بی خبری
مرا ز دنيا برد...
رويا
ميان دلدل امروزها و فرداها
در انتظار کسی بود فصل روياها
نشسته بر لب ايوان خوابهای غزل
شمرده بود يکايک ٬تمام آياها
اسير خاطره های گذشته بود افسوس
به حکم حبس ابد ٬در ميان نجواها
خزان تلخ حقايق ٬شکسته بود انگار
غرور کودک اميدوار انشاها
زمان نتیجه يک انکسار بی معناست
برای ماهی رنگين تنگ يلداها
چه وعده ها نشنيديم از لسان الغيب
که غم مخور٬دو سه روز دگر٬همين جاها
شبانه ميرسد از راه ٬آن نشانه خوب
سکوت حادثه در گير و دار غوغاها
شب ستاره و سودا٬شب سکوت و صدف
شبيه آبی چشمی ٬به عمق درياها
تو ميرسی٬ ز فراسوی بی بهانه عشق
و می پريم٬ من و تو ٬به اوج زيباها

برگ رخسار تو در خاطر من می لرزد
دلم از ريزش آوار خزان می ترسد
لحظه رويش چشمان تو در ديده من
به همه عمر ٬ يقين می ارزد
دستی اگر که گاه بر آيينه می کشی
بر چشمهای نازک خود اعتماد کن
آن سوی تر
ميان حسرت و ترس و غبار
تصوير روح توست
فراموش روزگار...

رنگ
در فراخنای ابهت کدامين دروازه ايستاده ای
بانوی هزار فصل هزار رنگ
که چنين خاکسترين گونه بودن ما را به بازی گرفته ای؟!!
رخصت عبوری نيست٬
اگر مجال دل باختن نباشد گلين عابران خسته پای را؛
ايستاده بر فراز ابرها
چگونه خواهد بودياری تو بر اين دستان متروک
که بر کمان رنگ پريده نيازشان
ديرگاهيست که دست يازيده ای بانو!
-------------------------------------------------------
فال
خطوط درهم دستت
به طالع خوشبختی می ماند.
نکند
به انتظار من بوده ای اين سالها!!
باور
خواب را ترجيح می دهم
که تقليد زندگی نيست.
وقتی که همه چيز به سادگی فراموش می شود
نقشی نمی ماند که بازی کنيم!
شب بخير...
....................................................................................
ادعاهای سر به زير را از ياد می برم
و گونه سرخ معصوميت را
که يادگار انگشتان خشم است.
باورم می شود
که تقدير صفحه سپيد را
آن قلم افتاده در ته خاطره سياهيها رقم زده٬
باورم می شود
که دوست داشتن سخت است.
زمان

پنداری از اين دست بيداريها نبود؛
آن روز که باد تا نيمه چشمهای مرا پر کرد
و تو با قدمهايی از جنس آب
بر برکه زمان فرو لغزيدی
و روز را
و شب را
و روز را
و شب را
با خود بردی...
ناکرده ها
ما غیر روی دوست تماشا نمی کنیم وین راز سر به مهر که افشا نمی کنیم جاماند بین ماندن و رفتن نگاه ما شام خیال وصل که فردا نمی کنیم بستیم پای دل به هزاران بهانه باز خود را به جرم عشق که رسوا نمی کنیم در گوش ما به سهو کسی گفته سر عشق بیهوده عقل خویش که شیدا نمی کنیم دستان مهربان تو بر شانه غم است ما روشنای مهر که حاشا نمی کنیم بین خطوط خسته اوراق زندگی جز ردپای دوست که پیدا نمی کنیم تا با تو بی خبر شده ایم از دقیقه ها از نبض تند عمر که پروا نمی کنیم ما و سپهر ابری امیدهای دور جز با تو درد خویش تسلا نمی کنیم
گم شده ام ٬ ميان کابوس و رويا

شبانه بر تو گذر می کنم نمی بینی
به چشم بسته سفر می کنم نمی بینی
میان این همه کابوسهای بی پروا
به دیدن تو خطر می کنم نمی بینی
.........................................

من که یادت بودم
وقت آن ساعت شوق
که همه خیسی و دلتنگی شهر
جای دستان تو بر پنجره بود
نازنینم تو چطور؟
